سفارش تبلیغ
صبا

90/12/9
9:3 عصر

آرزو

بدست مهدی فرهادپور در دسته

از خدا پرسیدم اگر تقدیر و سرنوشت ما از پیش نوشته شده است ....

پس آرزو کردن ما چه فایده ای دارد ؟

خدا خندید و پاسخ داد :

شاید نوشته باشم هرچه آرزو کرد...........

آرزو


90/12/9
8:59 عصر

همه چیز عوض شده

بدست مهدی فرهادپور در دسته

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛

 راحتی بیشتر اما زمان کمتر

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛

 آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم  

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر  

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم،

 خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم،

خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه

کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم  

و نه زندگی را به سالهای عمرمان

ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر

بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم

بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر  

کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری

تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای  کلان اما روابط سطحی

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق

بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید،

زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است

در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه

 

توجهی به نیازهایتان داشته باشید

زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را  که دوست دارید ببینید

زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای از لحظه های لذتبخش است

از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که

دوست دارید از آن استفاده کنید  

عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه

ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند  

به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید

هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد


90/12/9
8:57 عصر

دیوونه چشاش شدم

بدست مهدی فرهادپور در دسته

اصلا همون لحظه ی اول هم از چشماش خوشم اومده بود که نتونستم نگاهمو ازش بگیرم...
نمی دونم چرا چشماش یه جورایی آدمو می گرفت...
برق خاصی داشت...
روز بعد باز هم سر راه دانشگاهم دیدمش....
تنها چیزی که توجه منو جلب می کرد چشمای معصوم و درشتش بود.....
عجله داشتم....
اصلا جای درنگ نبود.....
دو روز بعد رو به خاطر سرماخوردگی خوابگاه موندم...
اما شنبه که رسید باز هم اونو دیدم......
یه نگاه به اون انداختم و یه نگاه به ساعتم؛ نیم ساعت تا شروع کلاس وقت داشتم....
رفتم سمتش؛ دیگه نمی تونستم بی تفاوت باشم...
همیشه آرزوی داشتن یکی مثل اونو داشتم....
سعی کردم جوری رفتار کنم که ازم نترسه و دور نشه....
بالاخره تونستم بغلش کنم....
همیشه گربه ها رو دوست داشتم...
از بچگی ...
اما این یکی گربه چشمای خاصی داشت ....


90/9/15
10:21 عصر

تصاویر خیلیییییییییی جالب

بدست مهدی فرهادپور در دسته


















































90/8/25
11:55 صبح

...

بدست مهدی فرهادپور در دسته

...


90/8/25
11:35 صبح

شب بی پایان

بدست مهدی فرهادپور در دسته

از این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟

ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...


90/6/28
11:34 صبح

چند تا نقاشی زیبا

بدست مهدی فرهادپور در دسته















90/2/27
10:52 صبح

این اس ام اس ها هم به خاطر هم دانشگاهیم

بدست مهدی فرهادپور در دسته

اس ام اس خنده دار و سرکاری جدید - www.radsms.com

وقتی کاملا از زندگیت نا امیدی از مامانت می پرسی

مامان چرا منو دنیا اوردی ؟

بعد از کلی منو من کردن میگه :

عزیزم اگه راستشو بخوای تو فقط قرار بود یه بوس باشی !

.

.

.

کارت عروسی غضنفر :

شروع مراسم از ساعت ? تا هر وقت که دعوا شد !

.

.

.

به غضنفر میگن چرا دهنت پر قیره؟

میگه : هیچى ، بابام دهنمو آسفالت کرد !

.

.

.

خاطره الکل نیست که بپره

خاطره ، خاطره است ، م? مونه و دهنتو سرویس م? کنه !

.

.

.

نصیحت غضنفر به فرزندش : تا وقتی زور داری از عقلت استفاده نکن !

.

.

.

در مسابقات” انجام حرکات خرکی ” در شهر غضنفر

خود “خر” درمرحله مقدماتی حذف شد !

.

.

یادت نرود که یاد تو در یاد است / آبادی دل برای تو آباد است

از یاد نبر دل حقیرم ای دوست / در این دل من همیشه یادت یاد است . . .

.

.

.

یک گوشه نشسته ام پر از تشویشم / نقاشی چشمان تو هم در پیشم

زیباتر از آنی که تصور بکنم / من جز تو به هیچکس نمی اندیشم . . .

.

.

.

اگه بعضی وقتها نمیشنوی دوستت دارم

به خاطر سایلنت دلمه ، نه اینکه معرفتم کمه !

.

.

.

صبوری می کنم تا مه برآید / صبوری می کنم تا شب سرآید

صبوری می کنم تا زندگانی / مرا بگذارد و مرگ از در آید . . .

.

.

.

من از بچگی باید کارگردان می شدم

زیرا هرکسی به من میرسد بازیگر است . . .

.

.

.

آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستی و رویا نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود . . .

.

.

.

مکن مستم که هوشیار تو هستم / مکن خوابم که بیدار تو هستم

میان خواب و بیداری جهانی است / مکن ترکم که غمخوار تو هستم .

.

حدیث ????: مسلمان نیست کسی که روی مودم وایرلسش پسوورد می‌گذارد و همسایه‌اش شب بدون اینترنت می‌خوابد

  * * * * * * * * * * *

- خیلی فرمانده دلسوزی بود. همش به فکر بچه‌ها بود.. حتی چند سال پیش یه اردو گذاشته بود چند تا از بچه‌ها رو برد نیویورک، گف می‌خوام برج‌های دوقلو رو نشونتون بدم. انقد به فکر بود.

گفتگو با همرزمان شهید – بیست و سی ِ شبکه القاعده

 * * * * * * * * * * * *

گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است !

میچیند آن گلی که به عالم نمونه است!

هیئت محبان بن‌لادن !!!

 * * * * * * * * * * * * * * *


یک عدد نان سنگک، از دوره‌ی دویست تومانی، در فریزر مانده،

کاملاسالم، بدون کپک، به بالاترین پیشنهاد فروخته می‌شود.

قیمت پایه ??? تومان !

* * * * * * * * * * * * * *

به غضنفر میگن خدا رو میشناسی ؟

میگه وقتی رفت و آمد نباشه از کجا بشناسم !؟

 

 * * * * * * * * * * * * * *

شاباش چیست ؟

حرکتی است محترمانه برای وحشی کردن شخص در حال رقص !!!

 * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

سربازی واسه پسرا مثه حاملگی واسه زناست.

هر دو ظاهرتو خراب می کنه و هر کی میبیندمون میپرسه چند ماهته؟

 * * * * * * * * * * * * * *

غضنفر به بچه هاش میگه وقتی رفتم پرینت آب رو گرفتم می فهمم کدومتون بیشتر رفته دستشویی


90/2/20
10:29 صبح

رنج زندگی

بدست مهدی فرهادپور در دسته

آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد،

زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.

yv,l


90/2/14
12:20 عصر

شقایق

بدست مهدی فرهادپور در دسته

  

n,

شقایق گفت: با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش، حدیث دیگری دارم:

 گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

 یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت

 تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

 ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

 و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت :

 شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود

 اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم

 بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد

 چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را

  به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسود که افتاد چشم او ناگه به روی من

 بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد

  و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد

 پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت  و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

 به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست

 اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست ؛

خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم

 دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

 و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

 دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

 نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت ،اما ! آه

 صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

 و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد ،نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

 به من می داد و بر لب های او فریاد بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی

 بمان ای گل و من ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی

   

و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد


   1   2      >